|
|
طنز و ادب
هوا بس ناجوانمردانه سردست.
سرزمين ادبپرور ايران، شاعران نامداري را در دامان خودپرورش داده است كه هريك داراي ويژگــي خاص خود هستند.هركدام از اين شاعران سرودهاي فراواني دارند كه در بين آنهاتعداد معدودي شاخص و ماندني است. از جمله 400 غزلناب حافظ كه، بيش از 6 قرن نسلهاي مختلف مردم اينسرزمين آنها را زمزمه كرده و لذت بردهاند. در بين شعرايديگــر نيز برخي از آثار آنان سرآمد و جاويداني است. از جملهشعر زمستان مهدي اخوان ثالث، كه مانند غزلهاي حافظماندگــار و ابدي است. فشردهاي از اين شعر را به مناسبت فصلزمستان در زير ميخوانيد.
سلامت را نميخواهند پاسخ گــفت، سرها در گــريبان است
كسي سر برنيارد كرد پاسخ گــفتن و ديدار ياران را
نگــه جز پيش پا را ديد، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگــر دست محبت سوي كس يازي،
به اكراه آورد دست از بغل بيرون،
كه سرما سخت سوزان است
نفس كز گــرمگــاه سينه ميآيد برون، ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست، پس ديگــر چه داري چشم
زچشم دوستان دور يا نزديك
سلامت را نميخواهند پاسخ گــفت
هوا دلگــير، درها بسته، سرها در گــريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگــين
درختان اسكلتهاي بلورآجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبارآلوده مهر و ماه
زمستانست
قابل توجه دولتمردان
آوردهاند كه نوشيروان عادل را در شكارگــاهي صيدي كبابكردند و نمك نبود. غلامي به روستا رفت تا نمك آرد.نوشيروان گــفت: نمك به قيمت بستان تا رسمي نشود و دهخراب نگــردد. گــفتند از اين قدر چه خلل آيد؟ گــفت: بنياد ظلمدر جهان، اول اندكي بوده است، هر كه آمد برو مزيدي كرده تابدين غايت رسيده.
اگــر زباغ رعيت ملك خورد سيبيبرآورند غلامان او درخت از بيخ
به پنج بيضه كه سلطان ستم روا داردزنند لشكريانش هزار مرغ به سيخ
شرمساري
طبيبي را ديدند كه هرگــاه به گــورستان رسيدي، ردا بر سركشيدي. از سبب آن سوال كردند. گــفت: از مردگــان اينگــورستان شرم دارم، زيرا به هر كه ميگــذرم شربت من خوردهاست و در هر كه مينگــرم از شربت من مرده است.
لطايف الطوايف فخرالدين علي صفي
پول و خوشبختي
آنقدر ميگــويند پول خوشبختي نميآورد كه انسانخيال ميكند براي خوشبخت شدن، هيچ راهي جز گــداشدنوجود ندارد
مارك تواين نويسنده امريكايي ميگــويد: بهخاطر داشتهباشيد كه پول همه چيز نيست، ولي قبل از به كار بردن اين پندو اندرز، فراموش نكنيد كه مقدار زيادي پول جمع كنيد
پول داشتن و خرج نكردن، بهتر از پول نداشتن و خرجكردن است
آدم فقير، به اجداد ثروتمندش افتخار ميكند و شخصثروتمند به اجداد فقيرش
هيچگــاه به سكه اعتماد نكنيد چون موجود دورويياست
پول ممكن است خوشبختي نياورد، ولي بيپولي يقينا بدبختي به بار ميآورد
درست آن است كه پول را به خدمت خود درآوريم نهآن كه خود در خدمت پول باشيم
دنيا از نظر اهل معني، سخت زيبا و پرشكوه است، امااز ديدگــاه پولپرستان، همچون عقابي تيزچنگــال، در حالربودن طعمه ميباشد
شخص پولپرست هميشه دچار رنج و عذاب درونياست، زيرا تا زماني كه پول و پلهاي نيافته است در آرزوييافتن آن به سر ميبرد; چون يافت، در انديشه محافظت از آنميباشد; و چون خوب حفظ كرد، از مرگــ هراسان و غمگــيناست، زيرا ناگــزير، همه را به ديگــري واگــذار خواهد كرد.
و بالاخره، سكه سفيد را براي ايام سياه نگــاه دار
در احوال خانهاي سابق
در اولين سفر سردار سپه به خرمآباد، قرار شد كه يكي ازخوانين معروف، به نام صارم بروجردي پيشاپيش بقيه بايستد وقريب صدتن سران لر را به سردار سپه معرفي كند كه همتجليلي باشد و هم خدمات فرمانده لشگــر مورد نظر شاه قرارگــيرد.
سردار سپه آمد و برابر صف مستقبلين ايستاد و از ماشينپياده شد، خان لر كه تازه اتومبيل كهنهاي هم خريده بود وماشين خود را كنار صف گــذاشته بود كه تظاهري به تجملكرده باشد، به محض اين كه سردار سپه برابر او رسيد شروع بهمعرفي اشخاص كرد و گــفت: بنده سردار صارم، اين كناريبندهزاده خرسو (خسرو) و اين هم ماشين فورد كه خودمخريدهام، بقيه هم داخل آدم نيستند.
نقل از حضورستان دكتر باستاني
جايزه براي شعر نگــفتن
ديهيم از شعراي مديحهگــوي زمان محمدرضا شاه بود كهاشعار و قصائد بسيار سست ميسرود. از اين جهت اغلبرجال آن زمان قبل از سرودن مديحه به او جايزه ميدادند تاقصيدهاي به نام ايشان نگــويد.
بالاي صفحه
|
|
|